تبلیغات
story city
 
story city
 
 
جمعه 13 مرداد 1396 :: نویسنده : Nastaran
سلام دوستان
به وب ما خوش اومدید

وب نسترن و دریا
اینجا یه وب رمان هست
براتون رمان های خارجی و ایرانی میذاریم
پس حتما بخونید و ما رو دنبال کنید

کامنت فراموش نشه
تازه نویسنده هم قبول میکنیم




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 شهریور 1397 :: نویسنده : darya♥

نتيجة بحث الصور عن رمان اسطوره



نتيجة بحث الصور عن رمان اسطوره



نتيجة بحث الصور عن رمان اسطوره


نتيجة بحث الصور عن رمان اسطوره



نتيجة بحث الصور عن رمان اسطوره








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

رمان اگه گفتی من کیم

بهار راد ۲۱ساله لیسانه معماری بر حسب عمل انجام شده مجبور به ازدواج زوری(البته زوریه زوری هم نه) با نوه ی دوست پدر بزرگش می شه اما چون پسره پول داره تصمیم کبری می گیره که اول خوب پسره(پرهام) بچاپه و بعد…پایان خوش   

==============================
رمان اقای مغرور خانم لجباز

داستان،داستانه دوتا مامورموفق اداره آگاهیه که اصلا آبشون باهم تویه جوی نمی ره!یکیشون سرگرد سورن صادقی و دیگری سروان عسل آرمان.
داستان از جایی شروع می شه که اداره آگاهی واسه دستگیری یه باند بزرگ قاچاق مواد مخدر مجبوره که دوتا مامور زبده رو بفرسته به عنوان یک زوج داخل این باند.واولین گزینه ها کسی نیستن جز بچه های داستان ما…


داستانی پر از فراز و نشیب!حوادث مختلف واتفاق های جالب!…پایان خوش..کل کلی..عاشقانه..پلیسی
شخصیت ها:
سرگرد سورن صادقی:شاید داستان یکم اولش همخونه ای باشه اما سعی کردم از قالب پسرهای پولدار وهوسباز دراومده باشم و یه آدم نسبتا معمولی رو جایگزینش کنم که شماهم دوستش داشته باشید.من که عاشقشم با اون جذبه اش…
سروان عسل آرمان:یه دختری که همیشه هم لجباز نیست.دوست داشتنی ومهربون!من که خیلی دوستش دارم

------------------------------------------------------

رمان در همسایگی گودزیلا

خلاصه ی از داستان رمان:

یه دخترشیطون ودیوونه به اسم رها شایان…یه پسر شیطون به اسم رادوین رستگار…هم کلاسی هایی که سایه هم دیگه رو با تیر میزنن…رهابه شدت از رادوین متنفره و این تنفرباعث میشه که واسه اذیت کردنش نقشه های مختلفی بکشه…البته این وسط رادوینم ساکت نمی شینه و هرکاری می کنه تاحرص رهارودربیاره…این نقشه کشیدناواذیت کردناوحرص دادناباعث میشه که اتفاقای خنده داری بیفته.
همه چیز خوبه وزندگی به خوبی می گذره اما به دلیل یه سری ازمشکلات،رها مجبورمیشه ازخانواده اش جدابشه وتویه خ و نه دیگه زندگی کنه…اماباورودش به خونه جدید…

--------------------------------------------








نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 30 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


رمان افسونگر

خلاصه:

استان رمان افسونگر درباره افسون (امیلی واتسون) است که برادرش خیلی اذیتش میکنه و خیلی بد جنس است.یک روز افسون با یک پسر به نام دنیل آشنا میشن و بعد از مدتی عاشق همدیگه میشن و افسون تصمیم میگیره با دنیل زندگی کنه ولی به برادرش چیزی نمیگن تا اینکه اتفاقاتی براشون پیش می آید.



------------------------------------------------------

رمان اسطوره

رمان اسطوره
داستان رمان اسطوره درباره دختری دانشجو به نام شاداب است که در حال تحصیل در ترم سه رشته مهندسی عمران در دانشگاه تهران است. وضعیت مالی خانواده شاداب ضعیف است و برای گذران زندگی مجبور می شود در کنار تحصیل به دنبال کاری نیمه وقت بگردد. تبسم دوست شاداب اون رو برای کار به یک شرکت تبلیغاتی معرفی میکنه که رئیس این شرکت مردی به نام دیاکو است که شاداب اون رو از قبل میشناخته و به دلیل یک اتفاق عاشق اون بوده در حالی که دیاکو از این موضوع بی خبر بوده است.

--------------------------------------------

رمان مهمان زندگی

 سایه دختری مهربان و جذاب پر از غرور و لجبازی است . وجودش سرشار از عشق به خانواده است ، خانواده ای که ناخواسته با یک تصمیم اشتباه در گذشته همه آینده او را دستخوش تغییر میکنند….. پایان خوش


------------------------------------------------


رمان تمام قلبم مال تو


خلاصه رمان: داستان رمان درباره ی دختری هست به نام بهار. دختری که تغییر محل زندگی باعث تغییر سرنوشت زندگی اش می شود. داستان از آنجایی آغاز می شود که مزاحمت های پسری در محله ی جدید بهار را از روال عادی زندگی خارج کرده و در مسیر دیگری قرار می دهد....


--------------------------------------------------









نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥




صفحه ی  78

رامبد بی توجه به فرامرز رو به نادیا که ترسیده بود کرد و گفت : پانیذ و ببر تو ماشینم منتظر باش. 

نادیا سرش را تکان داد که فرامرز بلند شد و در مقابل رامبد ایستاد و گفت: تا کی میخوای فراریش بدی؟بالاخره که می فهمه.

هم صبحتی با این شرور مرد هم کفاره داشت که توان کفاره دادنش انقدر سخت بود که بیستون کندنش در این زمان حال و بی خبری.

به سوی پانیذ دست دراز کرد و دست او را کشید و او را به دنبال خود کشاند که فرامرز گفت:
- بپا گذاشتی بچه؟

رامبد پوزخندی نثارش کرد و گفت: باید مواظب تو بود...

نگفت از جاسوسی که پانیذ همراهش بود نگفت تا نقشه اش شکست خورده برد باد نرود نادیا پا تند کرد و پشت سر رامبد که وحشیانه دست پانیذ را می کشید روان شد. از کافی شاپ که بیرون زدند رامبد فاشر به مچ دست پانیذ داد او را به سمت ماشینش هل داد

پانیذ ترس را قورت داد اما مگر می شد از این مرد پهلوان نترسید؟رامبد با غرشی زیر لب گفت : جلو بشین

پانیذ در را باز کرد و پشت نشست رامبد نگاهی به نادیا انداخت و سرد گفت : با کامی برو.

نادیا نگاهی به پانیذی که حتم داشت بغض کرد و ترسیده به صندلیش چسبیده انداخت زیر لب گفت:متاسفم

نادیا با کامی رفت و رامبد سوار ماشینش شد و بدون نگاه به پانیذ یکراست به سوی شرکتش رفت پانیذ خیره ی مسیری بود که می دانست کمکی نخواهد داشت و باز طعم تلخ گس کتک های این مرد تنش را خوار خواهد کرد و اون آوایی برای کمک خواستن داشت و نه دستی که سیلی شود در صورت این پسر رضایی که عاشق این دختر تنها بود.

بغض تیله شده را سعی کرد قورت دهد امد نشد و این بغض شده بود همدم تنهایش و یکی دیگر به جمع خودش و تنها اضافه شده بود و این دختر چقدر در این دنیا کسی داشت : کلاغکی عبوس و بغضی که نمی شکست !

جلوی شرکت که توقف کرد سعی کرد با ارامش ساختگیش بگو اما نتوانست ارمشش شد فریاد و گفت:پیاده شو.

این شرکت اشنا جای تمام ظهر هایی بود که از مدرسه بر می گشت و رضا را تنها در میان ان اتاق های تو در توی سرد گیر می انداخت و قول اسنک می گرفت تا رضا فریب معصومیتش را بخورد و بارها و بارها سفارشش شود اسنک و شاد  کردن این معصومیت باقی مانده از تمام تمام شدنی های این دختر !







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 59


ضربان گرفتن قلب ترسیده اش یادآور گنجشک زندانی در قفس شد برای ازادی و رهایی از این خوفی زندان !

اما کم اوردن در مقابل این مرد جسور و بی پروا گناه بود در ساحتش !

رامبد نیش خندی زد و گفت: شما بزار خیالت از ملک و املاک پانیز راحت بشه و بعد نون خور اضافه کن جناب رستمی.

این جناب های اخرجمله حرص دادن جریف بود در این میدان ساحیلی ارام !

فرامرز لبخند زد و گفت: چشمم گرفته دخترمو برا تو که نباید مسئله ای باشه؟اینجوری فکر نمی کنی؟

طعم حرص چشیدن بدتر از وزوز زنبود کنار گوشش بود.تمام سعیش را جمع کرد تا خونسرد وآرام باشد. نقاب زدن هم نعمتی بود برای پنهان کردن عصبانیتی طوفانی !

- ترجیح میدم برم و شما رو با دنیای خیالاتتون تنها بزارم. اینجوری انگار راحت تر هستین جناب.

فرامرز دستی به موهای جوگندمی خاصش  کشید و گفت:

فعلا که تو خیالات ورت داشه جوون. اما یادت باشه اون دختر سهم منه.

رامبد پوزخندی تلخ نثارش کرد و بدون خداحافظی تنهایش گذاشت در حالی که ترس چون خفاشی ترسیده از آفتاب در قلبش لانه گرفته بود...

پانیذ خود را به اتاقش رساند که صدای هراس آور رامبد بانگ در گوشی زد که دیگر عادت کرده بود به این  ناخوشایندی !


با قلبی ضربان گرفته ایساد و برگشت روبروی مردی پر از ابهت !

رامبد چشم عقاب کرد برای ترساندنش و گفت: امروز آخرین باریه که میری بیرون تحمل سر پیچی هاتو ندارم پس رعایت کن تا بلایی سرت نیوردم که هفت چشم پشیمون بشی .

پانیذ صامت نگاه دوخته بود به ان میشی های عقاب شده و ترس را در نی نی سلول هایش ذخیره کرد و سر تکان داد.
برای تایید حرفی که زندانی شدنش را به ارمغان می اورد. رامبد کمی به سویش خم شد زل زد به ان زمردهای نایاب و گفت:

- همیشه زیبا نیست که به دادت برسه پس تا وقتی ور دل منی و دارم تحملت می کنم مثل بچه ی آدم رفتار کن تا هردومون آسایش فکر داشته باشیم ...

پزوخندی زد و گفت: شیر شدنتم بزار واسه وقتی پات از این خونه شکر خدا کم شد. تا وقتی سربارمی سعی کن جوری باشی که فک نکنم غیر از سربار بودن یه مزاحم به تمام معنایی که از این خونه پرت بشی بیرون.














نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 58

فرامرز لبخند شیکی روی لب هایی که عجیب مانند لب های دخترک پناه گرفته در پشت مرد وحشیش بود زد و گفت:

- تیر تو تاریکی رها شد اما انگار هدق زیادی تو دسترس بوده.


پوزخندی روی لب های رامبد جان گرفت و با جدیت گفت: عرض از مزاحمت؟

پانیذ حس می کرد سنگینی نگاه این شیک پوش میانسال ونگاهی که زجرش می داد از بوس آشنایش! زیبا کنار رامبد ایستاد وگفت:

- کسی قرار نیست معارفه انجام بده؟

رامبد خشم دواند در صدایش و گفت: زیبا پانیذو ببر تا بیام .

فرامرز فورا دخالت کرد و گفت: کجا؟یعنی دوس نداری اشناییمونو تعریف کنی کاوی جوان؟

حرص خورد از این کاوه گفتن های موزی و پر از پرستیژ و خود خواهانه که به قصد آزارش تکرار می شد.

فرامرز دست دراز کرد و گفت: رستمی هستم فرامز رستمی. افتخار اشنایی با بانوی زیبایی مثله شما سعادته.

زیبا اخم نشاند از این تملق دروغین و دست در جیب کرد و گفت: منم همینطور آقا !

رامبد گفت: اتفاقی که نبوده؟آتوی منو کی داده؟

فرامز دست دراز شده اش را در جیب شلوارش فرو برد و گفت: کلاغ داشتن افتخاره.

رامبد با صدا خندید و گفت: شما مرد جالبی هستین جناب رستمی.

فرامز تیز نگاه دوخت به پانیذ که مچاله شده بود در پشت این مرد محافظ ناموسش و گفت:

- هنوزم نمی خوای این دو تا خانوم زیبا رو بهم معرفی کنی؟

رامبد دندان سایید و دست پانیذ له شد در دست قدرتمندش !

زیبا مداخله کرد و گفت: زیبا نیکدل هستم اونم پانیذکاوه خواهر رامبد. راضی کننده بود جناب رستمی؟

خط خورد بر قلبی که برچسب خواهر بودن خورد برای این مرد مغرور دوران و اهی کشید که زیادی غصه اش کمرشکن بود.

فرامرز لبخند زد و گفت : خواهر و برادر؟ جالبه نقطع مشترکی نمی بینم.

رامبد با عصبانیت داد زد : زیبا گفتم پانیذو ببر منو جناب رستمی با هم حرف داریم.

زیبا نترسید اما احترام گذاشتن لوح تربیتش بود دست پانیذ را گرفت و او را با خود برد. 

فرامرز با حس پیروزی گفت:

- تا کی می خوای دخترمو ازم پنهون کنی؟بالاخره که می برمش.



















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

صفحه ی 57

- به شما چه؟ سوپر من  شی یا منکرات؟ برو رد کارت.

رامبد مچ دستش را پیچ داد و به زیبایی که تازه از راه رسیده بود گفت: ببرش تا بیام .

پانیذ ترسید و زل زد به این ابهت و با غصه به دستی که توسط زیبا کشیده می شد نگاه کرد. رامبد گلوی پسر دست بلند کرده را گرفت و گفت:
- خب نیست آدم جلو بزرگ ترش اینقد زبون نفهم باشه.

پسر دوم سینه سپر کرد و گفت: شما نخود روزی بر نباش زبون نفهمی ما پیش کش.

حرص خورد از این همه گستاخی که حتی ناموس هم نمی تواند رها شود در این شلووغی بازار دنیا. رنگ گردن بیرون زد و  دستی که مشت شد بر دهان پسر دوم و دستی که گلوی پسر اول را فشرد و عصبی که غریده شد: 
جرات دارین جلو  ناموس یکی دیگه رو بگیرین و من ببینم تا دیگه نزارم دهن وا کنین .

پسر اول را محکم به طرفی پرت کرد و گفت: 
یاد بگیرین همه برای غریبه ها اینجوری غیرتی نمیشن مگه ناموس .

با قدم هایی محکم رفت  و خیالی که راحت شد وناموسی که نگه داشته شد و نفسی که آزاد رها می شد.

خدا امشب مهمانم باش به صرف یه قهوه ؛ تلخ وقتش رسیده طمع دنیایت را بدانی  ...*

پانیذ می لرزید در اغوشی که امن بودنش برای خود و همه ی دنیا اثبات شده بود. دست نوازشی که روی روسریش کشیده می شد ارامش می کرد و نوایی که گوشش را پر از حس دریا می کرد: آروم باش نازنینم. تموم شد بالاخره این رامبد قلدر  یه جا به در خورد. پس میشه بهش ایمان داشت که حداقل ناموس پرسته. داری می لرزی تموم شد ببین تو جات امن گلم.

غرش طوفان آوای رامبد او را از آغوش زیبا جدا کرد. نگاه به ساحل داغ بخاری که از آن حسش می کرد دوخت.

رامبد مچ دستش را گرفت و او را به سوی خود کشید.

پانیذ روبرویش ایستاد. اما ترس از آن میشی نگاه ها دوخته شده اش به شن های ساحل را بلا نیاورد. 
رامبد گفت:
- زبون نفهمی مگه نگفتم نرو؟به چه اجازه ای رفتی؟
ترس سوم: مردی از دیار نامردان روزگار.

- داد زدن سر یه بچه کار درستی نیست کاوه ی جوان !

نمی دانست چرا ترس شد دیو سیاه قصه و چنبره زد در قلبی که به گمانش نترس تر از رستم بود؟ بی اراده مچ  پانیذ را  کشید و او را پشت سر خود کشاند و دیوار شد برایش از دید این  ناپدر طماع. سینه ستبر کرد با قلبی  ترسیده برای این جناب چموش و موزی و گفت:

- می بینم تیر رها شدتون خوب به هدف خورده جناب رستمی؟













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 56

زیبا پوزخند زد و گفت: بدون تو هم می تونه مواظب خودش باشه. یه روز از این خونه میره باید ...

حرفش تمام نشده بود که فریاد به خشم نشسته ی رامبد فضای باز پارک دانشجو را پر کرد:

- اون هیج جا نمیره نمی زارم بره چرت و پرتا تو برا خودت نگه دار. تا اخر عمرش زندانی منه یه قدمم نمی زارم از دور شه.

زیبا با خشمی که در وجودش زبانه می کشید چون اتشفشانی لبریز از بغض گفت:

- سر من داد نزن روانی . چی از جونش می خوای؟ عقده تو داری سر این بیچاره خالی می کنی مثلا مرد؟ چشمتو باز کن ببینش اونقد خوشگل هست که با همون لباس تنش هم بهترین ها بیان سراغش پس کور خوندی اگه من یکی بزارم اسیر دست تو شه.

رامبد عقبا شد در چشم زیبا و خیره شد به ان یشم وحشی چشمانش و گفت:

- مگه روجنازه ی من رد بشن. در ضمن تو تنها کسی هستی که حتما لهش می کنم.مواظب خودت باش.

زیبای مغرور پوزخندی نثارش کرد و گفت: جرات می خواد مثلا مرد.

دست رامبد بالا رفت و یاد افتاد در سرش برای ضعیفه بودنش وسوخت دلش  برای این مغرور و دل نسوخت برای پانیذ. کوچک وخواستنی بابا.

با اخم و بی توجه به زیبای که غر غر می کرد به دنبال پانیذ رها از در گیریشان به سوی ساحل رفت. چشم چرخاند نگران و دلواپس  این کمند گیسوی فراری  نیافتش و ضربانی بالا گرفته که هیچ وقت نگران برای این جذاب کوچک نبود.

ترس دوم: رفت نباید می گذاشت !

پریشان شده ساحل درختی پارک دانشجو را زیر پا گذاشت.  کمی که جلو رفت دختری با روسری قرمز که به درخت چسبیده بود و دو جوان احاظه اش کرده بودند و حرص و عصبانیت را به رنگ هایی که شعله ی غیرت در ان بیداد می کرد تزریق کرد.سرعت قدم هایش انقدر زیاد شد که گمان پرواز صحیح تر از قدم های تندش بود برای ان غیرت مرد عصبی!

دستی بالا رفت برای صورت کمند گیسویی که حالا از ترس و بغض چون در شب سیاهی بود و دست و پایی که می لرزید.

رسید و ناجی شد بعد عمری برای این زمرد های سبز. رسید و کمک شد برای فرود نیامدن دستی بی انصاف برای  قرص ماه صورتی ترسیده رسید برای امدنی مبارک و مبارک باد سروری این تمام شده در همه ی مقیاس های  دنیا  !

مچ دست پسرکی در حدود 20 ساله که بالا رفته بود برای پانیذ پدرش را در هوا گرفت و غرید:

-  اینجا دارین چه غلطی  می کنین؟

پانیذ لبخند زد برای مرد که از ابهتش می ترسید و حالا ناجی شد و چقدر ناجی شدن به اون می آمد. 

پسرک گستاخ بود برای  این 27 ساله ی مغرور و چموش در رفتاری ناخوشایند.



















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 55

دختری چشم و ابرو مشکی با لبخندی گشاد خود را به او رساند و بی توجه بع تعجب رامبد و لبخند خاص زیبا پانیذ خوشحال را در آغوش کشید وگفت:

-  کجایی راپونزل خانوم؟امتحانا تموم شد جیم شدی ها؟

زبان نداشت تا مثل همیشه آوا سر دهد:مریم دیوونه کو سلامت؟باز تو گفتی راپونزل؟

مریم از اون جدا شد ومتعجب گفت: پانیذ چت شده؟ می بینم نزدی تو سرم بگی نگو راپونزل.

پانیذ مشتاقانه صورتش را می کاوید. دیدن یک دوست غنیمت بود در این غربت عجیب!

مریم متعجب تر به زیبا نگاه کرد و گفت: پانیذ چشه؟

رامبد بازوی پانیذ را چنگ زد وبا ان غرور خاص خودش گفت: خوشحال شدیم از دیدنتون.

مریم دید زد این جوان رعنا را و لبخند نشست روی لب های پروتز کرده ی جذابش و گفت:

- منم همینطور.

زیبا گفت: بهتره بریم.

رامبد نگاه گرفت از این خیرگی دختر پروتزی و پانیذ را با خود به طرفی که به نظر خلوت تر از همه جا بود برد.

ترس اول: دیدن یک دوست زنده کردن امید رفتن !

داغ بود از این همراهی با تمام چنگ انداخت های عصبی این تمام شده در همه ی مقیاس های دنیا !

زیبا گفت:  کجا داریم می ریم؟ خب  رو یه نیمکت بشینیم دیگه...

اعتراض زیبا اخم رای روی پیشانی رامبد زنده کرد بازوی پانیذ را رها کرد. عینکش را روی موهایش بالا فرستاد چشمانش را ریز کرد گفت:

-بریم روی نیمکتی که در خت بالا سرش باشه افتاب تنده.

سکوت زیبا تایید حرف رامبد شد. پانیذ بی خیال به سوی دریا رفت. رامبد با خشم خواست به سویش برود که زیبا بازویش را محکم گرفت و گفت:

- بس کن راحتش بزار اونقد بچه نیست کشتی این دخترو.

رامبد بازویش را محکمازدستان ظریف این مغرور زن بیرون کشید و گفت:

- خوبه همچی رو میدونی باز منو می جزونی فقط می خوام مواظبش باشم.














نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

صفحه ی 54


پانیذ بزور لبخند زد. اما ترس همراهی رامبد بیشتر از حبس در ان خانه بود.صدای قدم های سنگین ومحکم رامبد روی اعصاب مداد می کشید. دستی بازویش را گرفت و آوایی کنار گوشش گفت:

-بعد از رفتن زیبا شیر شدنو خودم یادت میدم عزیزم.

بازویش کشیده شد و همراه رامبد به سوی آخرین پله ها روان شد . زیبا لب به اعتراض گشود که رامبد توبیخ کننده گفت:

-بهتره ساکت باشی زیبا زیادی رو اعصابم بودی بهتره با محبت لطف همراهیمو بپذیریم

زیبا پوزخند زد و پانیذ چسبیده به رامبد با آن اخم های درهم هم قدمش از سالن بیرون رفتند.زیبا هم با شتاب به آن پیوست. رامبد کامی را صدا کرد و از اون خواست بی ام وی سیاه رنگش را تا بیرون از خانه بیاورد. کامی با عجله به سوی پارکینگ رفت و رامبد به همراه دو دختر زیبا و شیک پوش هم قدمش با عجله از خانه بیرون رفت . با آمدن کامی سویچ را گرفت و خود پشت فرمان نشست محکم گفت:
- پانیذ جلو بشین.


زیبت پوزخندی زد و عقب نشست. پانیذ جلو نشست و کمربندش رابست. رامبد از اینه نگاهی به قیافه ی سرد و اخموی زیبا  انداخت و گفت:
قرار بود کجا برین؟

زیبا با اخم گفت: دریا

رامبد بی هیچ حرفی ماشین را روشن کردو به سوی دریا رفت. شوق در دل پانیذ محروم از فاضی بیرون جوانه زد. زیر چشمی  به رامبد با آن قیافه ی جدی و مغرور که با عینک دودی مارکش مانندمانکن ها شده بود نگاهی انداخت.

من از این همه بغضی که توگلومه ... از ... اینده یتلخی که روبرومه 

از احساسی که کشتنش ارزومه ... دگر خسته خسته ام خسته ام  *


ماشین که توقف کرد سوکوت وهم بر انگیز با صدای ناقوسی رامبد اخم به پیشنانی نشست:
- بیاین پایین.

پانیذ توجه نکرد به ان اخم پر غرور توجه نکرد به هرز رفتن نگاه های پسران بیکار خیابانی توجه نکرد به دستی که در بازویش چفت شد و اون فقط نگاهش به دریا بود.

دریای بی تلاطم و سربه زیر که مقدسانه چاهای ساحلش را نوازش می کرد. رامبد کنار گوشش گفت:

-راه بیفت به چی زل زدی؟

پانیذ بی خیال این مغرور عجول بود. خواستنی ها جلوی جنگل چشمانش ابی تر از همه چیز می درخشید.

دلم را بر روی عالم ادم بسته ام مگر دلبستگی همین نیست؟

اما انگار باید حواسش می رفت به راپونزل گفتن دختری از دیار دوستانه اش.






 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

صفحه ی  53

کلید را چرخاند و بیرون رفت. هنوز هم آن دو تن مغرور در حال یکی به دو بودند . بی روح نگاه به آنها دوخت که انگار  متوجه اش  شندند زوک شدن ان میشی ها را روی خودش حس کرد و نگاه ریخت در آن چشمان زل زد به او و با حرف نگاهش گفت:

"  اگه افتخارت دل شکستنه به دوستان بگو شکستنی و حالا برات عشق بخرن چون انقلاب آفریت این همحماس شدی" !*


زیبا به سویش برگشت و با نگرانی پرسید: خوبی پانیذ؟

پانیذ بی توجه به انغرور موازی نفرت رو به طرف زیبا گرفت.دستش را گرفت و به سوی پله ها کشاند. رامبد غرید:
- کجا؟

لال بود. کر شد بی توجهی هم نعمتی بود. زیبا لبخند زد به این جسارت رامبد با خشم به پشت سرشان روان شد نادیده گرفت زیبا را و رو کرد به پانیذ خیره سر که با شناب میخواست اگر شده برای ساعتی هم ان خانه ی نفرین شده از جادوی نفرت را ترک کند و گفت:

-  کجا سرتو انداختی پایینو میری؟

پانیذ با خشم دستی به سینه ی ستبری رامبد زد و به اون فهماند که بیخود وقت تلف می کند. برای یک  لحظه ترس خانه کرد در دل این تمام شده در همه ی مقیاس های دنیا !

ترس از رفتنش ترس ا جناب رستمی کلاش ترس از تنهایی این خانه ی بی مادر و پدر ! زیبا با اخم گفت:

-چیه؟ بس نیست زندانی کردنش؟ گناه یه ساعت بره بیرون چشش دو تا ادم ببینه؟هرز رفتی رامبد !

رامبد با برقی خشمی که در میشی هایش درخشید اخم کردو گفت:
- خودم می برمتون.

زیبا با صراحت گفت: ماشین هست . لطف نکن یه وقت زیادیمون میشه.

-بس کن زیبا. مهمونی احترامت واجبه و گرنه برام کاری نداره از خونه م پرتت کنم بیرون . همین جا بمونین تا بیام. 

زیبا بدش امد از این صراحتی که رنجاندش و دم نزند جلوی پانیذی که با همه ی جسارت قلمبه شده اش بدنش  می لرزید از ترس.

لبخند پاشاند در ان دو زمرد خاص و گفت: افرین بالاخره کوه غرور از خر شیطون که نه از خر خودش پایین اومد.













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 52

پانیذ بلند خندید و سر تکانداد و بله را گفت به این مغرور بی غرور که نامش زیبا بود و به عین در زیبایی بی مانند !

زیبا دستش را گرفت و گفت: بیا بریمتا رامبد نیومده خفتمون کنه.


لذت می برد همیشه از چاله میدانی بودن زیبا در کنار با کلاس بودنش و مهندسی بودن بی شیله پیله اش .

از اتاق خارج شدند زیبا دست انداخت در بازوی پانیذ و او را به سوی پله ها کشاند. اولین پله ایستادند که رامبد  روی اخرین پله ایستاد و با دیدن تیپ پانیذ گفت:
 
-کجا به سلامتی؟

زیبا خونسرد گفت: کسی خواست جواب پس بده که سوال کردی؟

رامبد با حرص و عصبانیت گفت: زیبا پا رو دمم نزار رو بهت دادم دور بر ندار خودت هر جا میخوای بری بفرما راه بازه پانیذ حق بیرون رفتن نداره.


قلبش تیر کشید از این بی انصافی که حد نداشت و خود می دانست این بی حدی یعنی ظلم و نامردی .حبس...

زیبا با اخشم گفت: تو تصمیم گیرنده نیستی.

رامبد پله ها راطی کرد روبرویشان ایستاد و گفت: من همه کارشم تصمیم گیرنده جای خود.

پانیذ بغض کرده نگاهشان کرد وآن دو با لج و لجبازی به جان افتادند و پانیذ بی گریه با بغض در حد مرگ تنهایشان  گذاشت و به سوی اتاقش دوید. خود را به داخل پرت کرد در اتاق را قفل کرد به سوی تنها رفت . محکم او را در اغوش کشید گفت:

- نابودم می کنه. تنها نمی زاره برم  بیرون مالکم شده بابام نیست داداشم نیست شو.... هیچیم نیست و همه کارم شده ... تنها خسته ام یه خواب می خوام عین مال عمو رضا . برم تا ته دنیا ساکت و اروم . میشه. تنها؟

صدای در اتاق زمزمه اش را با تنها قطع کرد وآوای مستاصل زیبا به گوش رسید : پانیذ جا چرا درو قفل کردی؟بیا بیرون کارت دارم .

تکانی نخورد.نا نداشت از این همه غم  نا نداشت از این خواری . امروز بس بود  برایش توان بیشتر یعنی خواب !

صدای عصبی زیبا را شنید که تهدید امیز گفت: رامبد به خدا اگه بلایی سرش بیاد بدبختت می کمم جواب رامبد نیش شد  در قلبی که دیگر قلب نبود: به درک!  سگ جون تر از ایناس.

عصبانی شد توان تحقیر نداشت. بس بود نفرت ان میشی ها . بس بود ابروهای گره خورده و لب هایی که فقط برای چزاندنش باز می شد.بوسه ایی روی سر تنها گذاشت و او را به جعبه برگرداند و فکر کرد باید جعبه ی بزرگتری برای   کلاغکش که در حال رشد بود پیدا کند. بلند شد مانتوی چین افتاده اش را با دست صاف کرد دفترچه و خودکارش را در کیف دستیش گذاشت و به سوی در رفت روبرو شدن با ان همه جذبه و زیر پا گذاشتن برای این ناجسور سخت بود .
 اما یک جایی باید کار جهان لنگ می زد تا اون بتواند بند کند این لنگی را !






















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 51


زیبا او را از آغوش جدا کرد و گفت : امروز می برمت دریا. مامانو که برسونم خونه میام دنبالت.


پانیذ ترسیده سرش را تکان داد و دفترچه ی کوچکش را بیرون آورد و نوشت : 

رامبد نمی زاره گفته از خونه نرم بیرون.

-  رامبد غلط کرد مگه می خواد تارک دنیالت کنه؟خودم می برمت می خوام ببینم کی جلومو می گیره؟

ترس خانه کرد در آن دو زمرد و لبخند اطمینان نشست بر لب های زیبا و این سرآغاز شروعی بود که رامبد را نمی دانست چه می شود؟ زیبا با اکراه به تنها نگاه کرد و گفت: ازش خوشت میاد؟؟اونم به کلاغ؟

پانیذ لبخند زد و نوشت: 
دوسش دارم عین من تنهاس

بغض گلو فشرد برای زیبا برای این معصومیتی که مانندش نه به چشم دیده بود نه گوشی برای شنیدن.

بوسه ای پر عشق روی گونه اش نثار کرد و گفت: میرم یه آژانس بگیرم مامانو راهی میکنم می ترسم  برم این مردک از موقعیت سو استفاده کنه اماده باش  تا بیام.

مانتو سفیدتو بپوش خیلی خوشگل میشی باهاش.

پانیذ لبخند زذ و زیبا بلند شد و از اتاق بیرون رفت . صدای صحبت مادرش با رامبد به گوش می رسید. از پله ها سرازیز  شد .

نادیده گرفت رامبد لبخند به لب و نگاه پر تمسخرش را و رو نهاد به مادرش و گفت: مامان من جایی کار دارم براتون آژانس می گیرم.


رباب چشم ریز کرد با نگاهی مشکوک پرسید: کارت چیه؟

از این مواخذه های عذاب اور بدش می امد. به تلخی گفت:

بعد که برگشتم خونه توضیح میدم براتون الان اماده شین تا  زنگ بزنم.


ربات هنوز مشکوک بود اما اصرار برای دختری که خود برای غرور تربیتش کرده بود بی فایده بو. زیبا زنگ زد و ماشینی فوری خواست.

که قطع شد رامبد عمه اش را برای رفتن بدرقه کرد و زیبا  به سوی پانیذ برگشت . پانیذ شیک پوش در مانتوی سفید و شال قرمز رنگش در حالی که رژ کمرنگ صورتی رنگی لب هایش را نما داده بود با لبخند در اینه مشغول درست کردن موهایش بود.

سوتی کشید و گفت: 

اخ که چقد دل ببره این خوشگل دختر

پانیذ خندید و به طرف زیبا چرخید و با دست به خود اشاره کرد و نظر زیبا را پرسید که زیبا گفت:

- کم اوردم جلوت بیام خواستگاریت قبول میکنی؟










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

صفحه 50

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت . است گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو می شود .

***  
رباب با چشم چرخی در خانه زد و گفت: پس اون دختره ی زلیل مرده کجاس؟

نه حناقی بود در گلو و نه شاخی شد بر سر و نه حس گناهی در قلب.

- فرستادمش خارج فک نکنم دیگه بیاد ایران.

زیبا با چشمانی که از حدقه بیرون زده نگاهش کرد که رامبد لبخند تهدید کننده ای تحویلش داد وخفه اش کرد

رباب چشم نازک کرد گقت:

-  خدا ازش نگذره می ذاشت کفن داداشم خشک  بشه بعد می رفت پی الواتی ایشالا تو گور بزارنش.

زیبا با اخم گفت: مامان بس کن چرا تن دایی رو تو گور می لرزونی . نمی دونی پانیذ چقد براش عزیز بوده؟

رامبد با لبخند حرص دراری گفت: حرص نزن دختر عمه بابا نیست بزار عمه راحت باشه .

زیبا با اخم و تلخی گفت: کسی از شما حرف نخواست پسر دایی.

رباب  به اخم گفت: چیکار داری پسرمو خب حق میگه.

پسر شد برای عمه ای که تا رضای دوست داشتنی بود حتی دست نوازش هم برایش دریغ بود و نگاه بی تفاوتی که می سوزاند قلبش را بدتر از نفرت.

زیبا بلند شد و به عمه گفت: برم تو اتاق پانیذ قرار بود برام یه چیزی بزاره.

رامبد با خیال راحت به مبل تکیه داد و گفت : راحت باش دختر عمه.

زیبا سرد نگاهش کرد و بی توجه به حرف های انها یکراست به اتاق پانیذ رفت . در اتاق را که باز کرد دلش سوخت  برای غریبی ای دختر تنها شده عین خدایش .

پانیذ کلاغک را در اغوش داشت و با لبخندی تلخ تر از سوی اسپر ساعت 10 شب های رامبد پرهای سیاه رنگش را نوازش می کرد و لب می زد بدون انکنه نوایی پخش شود تا سکوت مقدس اتاق بشکند .

بغض کرد و صدایش زد : پانیذ

پانیذ سر بلند کرد  و سرش را به نشانه ی  سلام تکان داد.
زیبا خود را به سویش پرت کرد و او را محکم به اغوش کشید
و موهایش را بوسه باران کرد پانیذ با غم پذیرایی ای محبت صمیمانه شد که بعد از رضا  تنها محبتی خالصانه ی ارامشش بود پانیذ اما اصلا ناراحت نبود از این مخفی کاری که به نفعش بود برخود با این قوم عذاب بود و بس..










نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه 49 



صدای نعره ی  رامبد از بالای پله ها توجه اش را را جلب کرد:


-تو بیجا میکنی کی به تو همچین حقی می ده؟

زیبا فقط از خود پرسید: مگه نادیا نگفت بیرونه؟

قبل از آنکه آتیشی شود و با زبان  برنده و نگاه مغرورانه اش به جان
رامبد بیوفتد 


  نگاهش کشیده  شد  به محمدی که   بانگاهی

محو تماشایش میکرد. زبانش قفل شد. شاهزاده از راه رسید .

مرد در باران پیدا شد . این همان مرد 10 سال پیش بود همان  پسر بچه ی مرد شده ی عشق زده .

زمانی عشق در وجوداش برای این مرد دکتر شده ی باکلاس بود و حالا تنی که بوی زنی دیگر دهد دست دوم شدنش مسری میشود و حال این عشق خراب.

اما نگفت: حضور پر حجم زنی را حس می کنم .. ابله نباش .. من زنم با حس ششمی قوی..

محمد او را به لبخندی مهمان کرد ونگاه زیبا  سرد شد و در مقابل تعجب رامبد و پانیذ کیفش را برداشت و به سرعت خارج شد و رامبد به این فکر کرد که زیبا کم نیاورد اما چرا رفت  را نه از این نگاه خیره فهمید نه در عجله ای که از این دختر مغرور بعید بود.

رامبد نگاه دوخت به پانیذی که  گیح رفتن زیبا بود و با خوشونت صدایش زد پانیذ برگشت و سرش را بلند کرد تا او را ببنید 

رامبد گفت: دو تا قهوه بیار .

پانیذ شرمنده در مقابل محمد به اشپزخانه رفت و محمدی که زیبای مغرور را فراری داده بود با ملامت به سوی رامبد برگشت و گفت:

چی بهت بگم که لایقت باشه؟ذاری با زندگی این دختر بازی می کنی جرا راحتش نمی زاری؟

رامبد دستی تکان داد و گفت: فعلا از هیچ کس تو زندگیم نظر نمیخوام . بیخال شو رفیق.

محمد با حرص گفت : بیخال شم با تا گند بزنی به زندگی خودت و این دختر بچه؟

رامبد پوزخند زد و گفت: اینقد اونو بچه فرض نکن  . دخترای هم سن این مادرن.

- خوب گلی به جمالت که خودتم اعتراف می کنی . پس دردت چیه که از یه زندگی معمولی محرومش کردی؟

رامبد دستی در هوا تکان داد و بی توجه به محمد گفت: دوس داری بیا اتاقم تا قهوه بخوریم گپ بزنیم اگه نه ...

محمد پوزخندی زد و گفت: روانی شدی . باید ببرمت پیش روانشناس.


رامبد با صدا خندید و با شیطنت چشمکی زد و گفت: جوش نزن داداش ... زندگی همینه ...

محمد کلافه با رامبد رفت اما حرفش نه حرف پانید و بود خرف ان زیبای سرکش و مغرور بود که نگاه دزدید و ان مرد در باران پشت در ماند .

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود . گاهی نمی شود. نمی شود که نمی شود.

















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :