story city
 
 
یکشنبه 21 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه 49 



صدای نعره ی  رامبد از بالای پله ها توجه اش را را جلب کرد:


-تو بیجا میکنی کی به تو همچین حقی می ده؟

زیبا فقط از خود پرسید: مگه نادیا نگفت بیرونه؟

قبل از آنکه آتیشی شود و با زبان  برنده و نگاه مغرورانه اش به جان
رامبد بیوفتد 


  نگاهش کشیده  شد  به محمدی که   بانگاهی

محو تماشایش میکرد. زبانش قفل شد. شاهزاده از راه رسید .

مرد در باران پیدا شد . این همان مرد 10 سال پیش بود همان  پسر بچه ی مرد شده ی عشق زده .

زمانی عشق در وجوداش برای این مرد دکتر شده ی باکلاس بود و حالا تنی که بوی زنی دیگر دهد دست دوم شدنش مسری میشود و حال این عشق خراب.

اما نگفت: حضور پر حجم زنی را حس می کنم .. ابله نباش .. من زنم با حس ششمی قوی..

محمد او را به لبخندی مهمان کرد ونگاه زیبا  سرد شد و در مقابل تعجب رامبد و پانیذ کیفش را برداشت و به سرعت خارج شد و رامبد به این فکر کرد که زیبا کم نیاورد اما چرا رفت  را نه از این نگاه خیره فهمید نه در عجله ای که از این دختر مغرور بعید بود.

رامبد نگاه دوخت به پانیذی که  گیح رفتن زیبا بود و با خوشونت صدایش زد پانیذ برگشت و سرش را بلند کرد تا او را ببنید 

رامبد گفت: دو تا قهوه بیار .

پانیذ شرمنده در مقابل محمد به اشپزخانه رفت و محمدی که زیبای مغرور را فراری داده بود با ملامت به سوی رامبد برگشت و گفت:

چی بهت بگم که لایقت باشه؟ذاری با زندگی این دختر بازی می کنی جرا راحتش نمی زاری؟

رامبد دستی تکان داد و گفت: فعلا از هیچ کس تو زندگیم نظر نمیخوام . بیخال شو رفیق.

محمد با حرص گفت : بیخال شم با تا گند بزنی به زندگی خودت و این دختر بچه؟

رامبد پوزخند زد و گفت: اینقد اونو بچه فرض نکن  . دخترای هم سن این مادرن.

- خوب گلی به جمالت که خودتم اعتراف می کنی . پس دردت چیه که از یه زندگی معمولی محرومش کردی؟

رامبد دستی در هوا تکان داد و بی توجه به محمد گفت: دوس داری بیا اتاقم تا قهوه بخوریم گپ بزنیم اگه نه ...

محمد پوزخندی زد و گفت: روانی شدی . باید ببرمت پیش روانشناس.


رامبد با صدا خندید و با شیطنت چشمکی زد و گفت: جوش نزن داداش ... زندگی همینه ...

محمد کلافه با رامبد رفت اما حرفش نه حرف پانید و بود خرف ان زیبای سرکش و مغرور بود که نگاه دزدید و ان مرد در باران پشت در ماند .

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود . گاهی نمی شود. نمی شود که نمی شود.

















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 21 مرداد 1397 10:25 ب.ظ
مرسی گذاشتی
darya♥ فدات اجی الان قسمت بعد میزارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :