تبلیغات
story city - مخصوص اجی ماهانای گلم
 
story city
 
 
دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 52

پانیذ بلند خندید و سر تکانداد و بله را گفت به این مغرور بی غرور که نامش زیبا بود و به عین در زیبایی بی مانند !

زیبا دستش را گرفت و گفت: بیا بریمتا رامبد نیومده خفتمون کنه.


لذت می برد همیشه از چاله میدانی بودن زیبا در کنار با کلاس بودنش و مهندسی بودن بی شیله پیله اش .

از اتاق خارج شدند زیبا دست انداخت در بازوی پانیذ و او را به سوی پله ها کشاند. اولین پله ایستادند که رامبد  روی اخرین پله ایستاد و با دیدن تیپ پانیذ گفت:
 
-کجا به سلامتی؟

زیبا خونسرد گفت: کسی خواست جواب پس بده که سوال کردی؟

رامبد با حرص و عصبانیت گفت: زیبا پا رو دمم نزار رو بهت دادم دور بر ندار خودت هر جا میخوای بری بفرما راه بازه پانیذ حق بیرون رفتن نداره.


قلبش تیر کشید از این بی انصافی که حد نداشت و خود می دانست این بی حدی یعنی ظلم و نامردی .حبس...

زیبا با اخشم گفت: تو تصمیم گیرنده نیستی.

رامبد پله ها راطی کرد روبرویشان ایستاد و گفت: من همه کارشم تصمیم گیرنده جای خود.

پانیذ بغض کرده نگاهشان کرد وآن دو با لج و لجبازی به جان افتادند و پانیذ بی گریه با بغض در حد مرگ تنهایشان  گذاشت و به سوی اتاقش دوید. خود را به داخل پرت کرد در اتاق را قفل کرد به سوی تنها رفت . محکم او را در اغوش کشید گفت:

- نابودم می کنه. تنها نمی زاره برم  بیرون مالکم شده بابام نیست داداشم نیست شو.... هیچیم نیست و همه کارم شده ... تنها خسته ام یه خواب می خوام عین مال عمو رضا . برم تا ته دنیا ساکت و اروم . میشه. تنها؟

صدای در اتاق زمزمه اش را با تنها قطع کرد وآوای مستاصل زیبا به گوش رسید : پانیذ جا چرا درو قفل کردی؟بیا بیرون کارت دارم .

تکانی نخورد.نا نداشت از این همه غم  نا نداشت از این خواری . امروز بس بود  برایش توان بیشتر یعنی خواب !

صدای عصبی زیبا را شنید که تهدید امیز گفت: رامبد به خدا اگه بلایی سرش بیاد بدبختت می کمم جواب رامبد نیش شد  در قلبی که دیگر قلب نبود: به درک!  سگ جون تر از ایناس.

عصبانی شد توان تحقیر نداشت. بس بود نفرت ان میشی ها . بس بود ابروهای گره خورده و لب هایی که فقط برای چزاندنش باز می شد.بوسه ایی روی سر تنها گذاشت و او را به جعبه برگرداند و فکر کرد باید جعبه ی بزرگتری برای   کلاغکش که در حال رشد بود پیدا کند. بلند شد مانتوی چین افتاده اش را با دست صاف کرد دفترچه و خودکارش را در کیف دستیش گذاشت و به سوی در رفت روبرو شدن با ان همه جذبه و زیر پا گذاشتن برای این ناجسور سخت بود .
 اما یک جایی باید کار جهان لنگ می زد تا اون بتواند بند کند این لنگی را !






















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 07:45 ب.ظ
مرسی
darya♥ بوس بوس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :