تبلیغات
story city - مخصوص اجی ماهانای گلم
 
story city
 
 
دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

صفحه ی 54


پانیذ بزور لبخند زد. اما ترس همراهی رامبد بیشتر از حبس در ان خانه بود.صدای قدم های سنگین ومحکم رامبد روی اعصاب مداد می کشید. دستی بازویش را گرفت و آوایی کنار گوشش گفت:

-بعد از رفتن زیبا شیر شدنو خودم یادت میدم عزیزم.

بازویش کشیده شد و همراه رامبد به سوی آخرین پله ها روان شد . زیبا لب به اعتراض گشود که رامبد توبیخ کننده گفت:

-بهتره ساکت باشی زیبا زیادی رو اعصابم بودی بهتره با محبت لطف همراهیمو بپذیریم

زیبا پوزخند زد و پانیذ چسبیده به رامبد با آن اخم های درهم هم قدمش از سالن بیرون رفتند.زیبا هم با شتاب به آن پیوست. رامبد کامی را صدا کرد و از اون خواست بی ام وی سیاه رنگش را تا بیرون از خانه بیاورد. کامی با عجله به سوی پارکینگ رفت و رامبد به همراه دو دختر زیبا و شیک پوش هم قدمش با عجله از خانه بیرون رفت . با آمدن کامی سویچ را گرفت و خود پشت فرمان نشست محکم گفت:
- پانیذ جلو بشین.


زیبت پوزخندی زد و عقب نشست. پانیذ جلو نشست و کمربندش رابست. رامبد از اینه نگاهی به قیافه ی سرد و اخموی زیبا  انداخت و گفت:
قرار بود کجا برین؟

زیبا با اخم گفت: دریا

رامبد بی هیچ حرفی ماشین را روشن کردو به سوی دریا رفت. شوق در دل پانیذ محروم از فاضی بیرون جوانه زد. زیر چشمی  به رامبد با آن قیافه ی جدی و مغرور که با عینک دودی مارکش مانندمانکن ها شده بود نگاهی انداخت.

من از این همه بغضی که توگلومه ... از ... اینده یتلخی که روبرومه 

از احساسی که کشتنش ارزومه ... دگر خسته خسته ام خسته ام  *


ماشین که توقف کرد سوکوت وهم بر انگیز با صدای ناقوسی رامبد اخم به پیشنانی نشست:
- بیاین پایین.

پانیذ توجه نکرد به ان اخم پر غرور توجه نکرد به هرز رفتن نگاه های پسران بیکار خیابانی توجه نکرد به دستی که در بازویش چفت شد و اون فقط نگاهش به دریا بود.

دریای بی تلاطم و سربه زیر که مقدسانه چاهای ساحلش را نوازش می کرد. رامبد کنار گوشش گفت:

-راه بیفت به چی زل زدی؟

پانیذ بی خیال این مغرور عجول بود. خواستنی ها جلوی جنگل چشمانش ابی تر از همه چیز می درخشید.

دلم را بر روی عالم ادم بسته ام مگر دلبستگی همین نیست؟

اما انگار باید حواسش می رفت به راپونزل گفتن دختری از دیار دوستانه اش.






 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 10:29 ب.ظ
darya♥
دوشنبه 22 مرداد 1397 10:11 ب.ظ
ببخشید آجی تو زحمت انداختمت
darya♥ نه عشقم چه زحمتی خوشحال میشم برات میزارم اجی بوس بوس
دوشنبه 22 مرداد 1397 10:04 ب.ظ
موهای پانیذ بلنده برای همین بهش میگن راپونزل
از 5 سالگی کوتاه نکرده
darya♥ اها چه جالب
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :