تبلیغات
story city - مخصوص اجی ماهانای گلم
 
story city
 
 
دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥


صفحه ی 56

زیبا پوزخند زد و گفت: بدون تو هم می تونه مواظب خودش باشه. یه روز از این خونه میره باید ...

حرفش تمام نشده بود که فریاد به خشم نشسته ی رامبد فضای باز پارک دانشجو را پر کرد:

- اون هیج جا نمیره نمی زارم بره چرت و پرتا تو برا خودت نگه دار. تا اخر عمرش زندانی منه یه قدمم نمی زارم از دور شه.

زیبا با خشمی که در وجودش زبانه می کشید چون اتشفشانی لبریز از بغض گفت:

- سر من داد نزن روانی . چی از جونش می خوای؟ عقده تو داری سر این بیچاره خالی می کنی مثلا مرد؟ چشمتو باز کن ببینش اونقد خوشگل هست که با همون لباس تنش هم بهترین ها بیان سراغش پس کور خوندی اگه من یکی بزارم اسیر دست تو شه.

رامبد عقبا شد در چشم زیبا و خیره شد به ان یشم وحشی چشمانش و گفت:

- مگه روجنازه ی من رد بشن. در ضمن تو تنها کسی هستی که حتما لهش می کنم.مواظب خودت باش.

زیبای مغرور پوزخندی نثارش کرد و گفت: جرات می خواد مثلا مرد.

دست رامبد بالا رفت و یاد افتاد در سرش برای ضعیفه بودنش وسوخت دلش  برای این مغرور و دل نسوخت برای پانیذ. کوچک وخواستنی بابا.

با اخم و بی توجه به زیبای که غر غر می کرد به دنبال پانیذ رها از در گیریشان به سوی ساحل رفت. چشم چرخاند نگران و دلواپس  این کمند گیسوی فراری  نیافتش و ضربانی بالا گرفته که هیچ وقت نگران برای این جذاب کوچک نبود.

ترس دوم: رفت نباید می گذاشت !

پریشان شده ساحل درختی پارک دانشجو را زیر پا گذاشت.  کمی که جلو رفت دختری با روسری قرمز که به درخت چسبیده بود و دو جوان احاظه اش کرده بودند و حرص و عصبانیت را به رنگ هایی که شعله ی غیرت در ان بیداد می کرد تزریق کرد.سرعت قدم هایش انقدر زیاد شد که گمان پرواز صحیح تر از قدم های تندش بود برای ان غیرت مرد عصبی!

دستی بالا رفت برای صورت کمند گیسویی که حالا از ترس و بغض چون در شب سیاهی بود و دست و پایی که می لرزید.

رسید و ناجی شد بعد عمری برای این زمرد های سبز. رسید و کمک شد برای فرود نیامدن دستی بی انصاف برای  قرص ماه صورتی ترسیده رسید برای امدنی مبارک و مبارک باد سروری این تمام شده در همه ی مقیاس های  دنیا  !

مچ دست پسرکی در حدود 20 ساله که بالا رفته بود برای پانیذ پدرش را در هوا گرفت و غرید:

-  اینجا دارین چه غلطی  می کنین؟

پانیذ لبخند زد برای مرد که از ابهتش می ترسید و حالا ناجی شد و چقدر ناجی شدن به اون می آمد. 

پسرک گستاخ بود برای  این 27 ساله ی مغرور و چموش در رفتاری ناخوشایند.



















نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 مرداد 1397 11:23 ب.ظ
ناجی پانیذ
darya♥ اره غیرتی شد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :