تبلیغات
story city - مخصوص اجی ماهانای گلم
 
story city
 
 
دوشنبه 22 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥

صفحه ی 57

- به شما چه؟ سوپر من  شی یا منکرات؟ برو رد کارت.

رامبد مچ دستش را پیچ داد و به زیبایی که تازه از راه رسیده بود گفت: ببرش تا بیام .

پانیذ ترسید و زل زد به این ابهت و با غصه به دستی که توسط زیبا کشیده می شد نگاه کرد. رامبد گلوی پسر دست بلند کرده را گرفت و گفت:
- خب نیست آدم جلو بزرگ ترش اینقد زبون نفهم باشه.

پسر دوم سینه سپر کرد و گفت: شما نخود روزی بر نباش زبون نفهمی ما پیش کش.

حرص خورد از این همه گستاخی که حتی ناموس هم نمی تواند رها شود در این شلووغی بازار دنیا. رنگ گردن بیرون زد و  دستی که مشت شد بر دهان پسر دوم و دستی که گلوی پسر اول را فشرد و عصبی که غریده شد: 
جرات دارین جلو  ناموس یکی دیگه رو بگیرین و من ببینم تا دیگه نزارم دهن وا کنین .

پسر اول را محکم به طرفی پرت کرد و گفت: 
یاد بگیرین همه برای غریبه ها اینجوری غیرتی نمیشن مگه ناموس .

با قدم هایی محکم رفت  و خیالی که راحت شد وناموسی که نگه داشته شد و نفسی که آزاد رها می شد.

خدا امشب مهمانم باش به صرف یه قهوه ؛ تلخ وقتش رسیده طمع دنیایت را بدانی  ...*

پانیذ می لرزید در اغوشی که امن بودنش برای خود و همه ی دنیا اثبات شده بود. دست نوازشی که روی روسریش کشیده می شد ارامش می کرد و نوایی که گوشش را پر از حس دریا می کرد: آروم باش نازنینم. تموم شد بالاخره این رامبد قلدر  یه جا به در خورد. پس میشه بهش ایمان داشت که حداقل ناموس پرسته. داری می لرزی تموم شد ببین تو جات امن گلم.

غرش طوفان آوای رامبد او را از آغوش زیبا جدا کرد. نگاه به ساحل داغ بخاری که از آن حسش می کرد دوخت.

رامبد مچ دستش را گرفت و او را به سوی خود کشید.

پانیذ روبرویش ایستاد. اما ترس از آن میشی نگاه ها دوخته شده اش به شن های ساحل را بلا نیاورد. 
رامبد گفت:
- زبون نفهمی مگه نگفتم نرو؟به چه اجازه ای رفتی؟
ترس سوم: مردی از دیار نامردان روزگار.

- داد زدن سر یه بچه کار درستی نیست کاوه ی جوان !

نمی دانست چرا ترس شد دیو سیاه قصه و چنبره زد در قلبی که به گمانش نترس تر از رستم بود؟ بی اراده مچ  پانیذ را  کشید و او را پشت سر خود کشاند و دیوار شد برایش از دید این  ناپدر طماع. سینه ستبر کرد با قلبی  ترسیده برای این جناب چموش و موزی و گفت:

- می بینم تیر رها شدتون خوب به هدف خورده جناب رستمی؟













نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 23 مرداد 1397 03:39 ب.ظ
اها تازه فهمیدم
darya♥
سه شنبه 23 مرداد 1397 03:01 ب.ظ
چند خط آخرشو متوجه نشدم
میتونی برام بگی
از ترس سوم به بعد
darya♥ فکر کنم یه مردی میاد فامیلیش رستمی انگار با دختر دشمنی داشته باز نمیدونم
پسر میدونه دختر ترسیده دختر میبره پشتش
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :