تبلیغات
story city - مخصوص اجی ماهانای گلم
 
story city
 
 
چهارشنبه 24 مرداد 1397 :: نویسنده : darya♥




صفحه ی  78

رامبد بی توجه به فرامرز رو به نادیا که ترسیده بود کرد و گفت : پانیذ و ببر تو ماشینم منتظر باش. 

نادیا سرش را تکان داد که فرامرز بلند شد و در مقابل رامبد ایستاد و گفت: تا کی میخوای فراریش بدی؟بالاخره که می فهمه.

هم صبحتی با این شرور مرد هم کفاره داشت که توان کفاره دادنش انقدر سخت بود که بیستون کندنش در این زمان حال و بی خبری.

به سوی پانیذ دست دراز کرد و دست او را کشید و او را به دنبال خود کشاند که فرامرز گفت:
- بپا گذاشتی بچه؟

رامبد پوزخندی نثارش کرد و گفت: باید مواظب تو بود...

نگفت از جاسوسی که پانیذ همراهش بود نگفت تا نقشه اش شکست خورده برد باد نرود نادیا پا تند کرد و پشت سر رامبد که وحشیانه دست پانیذ را می کشید روان شد. از کافی شاپ که بیرون زدند رامبد فاشر به مچ دست پانیذ داد او را به سمت ماشینش هل داد

پانیذ ترس را قورت داد اما مگر می شد از این مرد پهلوان نترسید؟رامبد با غرشی زیر لب گفت : جلو بشین

پانیذ در را باز کرد و پشت نشست رامبد نگاهی به نادیا انداخت و سرد گفت : با کامی برو.

نادیا نگاهی به پانیذی که حتم داشت بغض کرد و ترسیده به صندلیش چسبیده انداخت زیر لب گفت:متاسفم

نادیا با کامی رفت و رامبد سوار ماشینش شد و بدون نگاه به پانیذ یکراست به سوی شرکتش رفت پانیذ خیره ی مسیری بود که می دانست کمکی نخواهد داشت و باز طعم تلخ گس کتک های این مرد تنش را خوار خواهد کرد و اون آوایی برای کمک خواستن داشت و نه دستی که سیلی شود در صورت این پسر رضایی که عاشق این دختر تنها بود.

بغض تیله شده را سعی کرد قورت دهد امد نشد و این بغض شده بود همدم تنهایش و یکی دیگر به جمع خودش و تنها اضافه شده بود و این دختر چقدر در این دنیا کسی داشت : کلاغکی عبوس و بغضی که نمی شکست !

جلوی شرکت که توقف کرد سعی کرد با ارامش ساختگیش بگو اما نتوانست ارمشش شد فریاد و گفت:پیاده شو.

این شرکت اشنا جای تمام ظهر هایی بود که از مدرسه بر می گشت و رضا را تنها در میان ان اتاق های تو در توی سرد گیر می انداخت و قول اسنک می گرفت تا رضا فریب معصومیتش را بخورد و بارها و بارها سفارشش شود اسنک و شاد  کردن این معصومیت باقی مانده از تمام تمام شدنی های این دختر !







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 24 مرداد 1397 09:14 ب.ظ
مرسی گذاشتی
من باید برم
فعلا
darya♥ فدات اجی
باش بوس بای عشقم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : Nastaran
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :